غایت انسان از دیدگاه محمدحسین طباطبایی

غایت انسان از دیدگاه محمدحسین طباطبایی

محمدحسین طباطبایی در خصوص غایت و سرانجام انسان از دیدگاه قرآن بیان می دارد که خداوند متعال می فرماید:«اِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْءَإِذاکُنّاتُراباًءَإِنالَفی خَلْقٍ جَدیدٍالئِکَ الَّذینَ کَفَروابِرَبِّهِمْ وَاُلئِکَ الْأَغْلالُ فی اَعْناقِهِمْ وَاُلئِکَ أَصْحابُ النّارِهُمْ فیها خالِدُونَ»[1]پس اگر شگفت-آری،شگفت از گفتار آنان است که می گویند:راستی وفتی خاک شدیم از نو زنده می شویم؟!آن ها کسانی هستندکه به پروردگارشان کافر شده اند،آن ها به گردن هایشان غل ها دارند،آنان اهل جهنمدودرآن جاودانه اند.دراین آیه خداوندمتعال به شبهةکفاردرامرمعاد،اشاره می فرماید شبهةایشان در امر معاد این است که گفته اند:«ءَإِذاکُنّاتُراباًءَإِنّالَفی خَلْقٍ جَدیدٍ»ولذا خداونداین شبهه را به عنوان این که سخنی شگفت آور و سزاوار تعجّب است ذکرفرمود،چون بطلان و فسادگفتارشان آن قدر واضح بودکه هیچ انسان سلیم العقلی تردید در آن را جایز نمی داند،و با این حال اگر انسانی بدان قائل شود از مصادیق عجب خواهد بود،و مقصودشان از«تُراب»درجملة«ءَإِذاکُنّاتُراباًءَإِنّالَفی خَلْقٍ جَدیدٍ»به  قرینة سیاق خاکی است که بدن آدمی،پس از مرگ بدان تبدیل می شود،زیرا در آن موقع انسان که هیکلی گوشتی به شکل مخصوص ومرکب از اعضای خاص و مجهز به قوایی به قول ایشان مادی است به طور کلی معدوم شده است،وچیزی که به کلی واز اصل نابود شده چگونه مشمول خلقت می شود و دوباره به صور مخلوقی جدید برمی گردد؟.

این شبهة ایشان دربارة معاد و غایت انسان،که خود جهات مختلفی دارد،وخدای سبحان درکلام خود از یک یک آن جهات و مناسب هر کدام جوابی داده که ریشة شبهه را از بیخ و بن برکنده است.یکی از آن جهات،این استبعاداست، خاک برگردد و انسانی تمام عیار شود،به این شبهه جوابی داده شده که مگر قبلاً که زنده بود از چه خلق شده بود؟،ومگر غیر این بود که مواد زمینی بصورت نطفه درآمده سپس علقه شده سپس مضغه گشته وسپس بدن انسانی تمام عیاردرآمده است؟!با این که همه روزه نمونه های آن را می بینیم وازصرف امکان در آمده به وقوع می پیوندد،دیگر چه جای تردیداست که مشتی خاک روزی دوباره انسانی تمام عیار گردد؟!.(طباطبایی،ج406،405:11)

یکی دیگر ازموارد استبعاد این است که به طورکلی چیزی که معدوم شده دوباره موجود می گردد،وبه این مورد جواب داده شده به این که:خلقت نخست چه طور ممکن بود،این نیزهمان نحو ممکن است،همچنان که خدای تعالی فرمود:«وَضَرَبَ کُنّامَثَلاًوَنَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَهِیَ رَمیمٌ،قُلْ یُحْییهَاالّذی أَنْشَاَهااَوَّلَ مَرَّةٍ».[2]وبرای ما مثلی زد وخلقت خود را فراموش کرده گفت:چه کسی این استخوان های پوسیده را زنده می کند؟بگو زنده می کندآن ها راکسی که در اولین بارخلقشان کرد.

جهت سوم این که انسان وقتی که مرد،ذاتش معدوم می شود،ودیگر ذاتی نداردتا با خلقت جدیدلباس وجود به تن کند،بله در ذهن اشخاص تصوری از او هست،ولیکن انسان خارجی نیست،پس چه چیز اعادةوجود می یابد؟

خدای تعالی درکلام خوداین را نیز جواب داده وچنین فرموده که:انسان،عبارت از بدن مرکب از مشتی اعضای مادی نیست تا با مرگ وبطلان ترکیب ومتلاشی شدنش بکلی معدوم شود،بلکه حقیقت او روحی است علوّی-ویا اگر خواستی بگوحقیقت او نفس اواست-که به این مرکب مادی تعلق یافته،واین بدن را دراغراض و مقاصد خود به کار می اندازد،وزنده ماندن بدن هم از روح است،بنابراین هر چند بدن ما به مرور زمان وگذشت عمر از بین می رود و متلاشی می شود،اما روح،که شخصیّت آدمی با آن است باقی است،پس مرگ معنایش نابود شدن انسان نیست،بلکه حقیقت مرگ این است که خداوند روح را ازبدن بگیرد،وعلاقه او را از آن قطع کند،آن گاه مبعوثش نماید،و بعثت و معاد هم معنایش این است که خداوند بدن را از نو خلق کندو دوباره روح را به آن بدمد،تا در برابر پروردگارش برای فصل قضاءبایستد.پس برای آدمیان حیاتی است باقی که محدود به عمر فانی دنیا نیست،وعیشی است دائمی در عالم دیگری که با بقای خداوند باقی است،(همان:407)

کلمةروح به طوری که درلغت معرفی شده به معنای مبدأحیات است که جاندار به وسیلة آن قادر بر احساس و حرکت ارادی میشود و به لفظ،«روح»هم ضمیر مذکر بر می گردد و هم مؤنث و چه بسا در استعمال این کلمه جواز صادر شده که مجازاً در اموری که به  وسیلة آن ها آثار  نیک و مطلوبی ظاهر می شود اطلاق بکنند،چنانکه که علم را حیات نفوس می گویند.به هر حال کلمة«روح»دربسیاری ازآیات مکی و مدنی تکرار شده،منشأ احساس و حرکت ارادی است نیامده است.

اما روحی که متعلق به انسان می شود از آن تعبیر کرده به«مِنْ روحی=از روح خودم»ویا«مِنْ رُوحِهِ=از روح خودش»ودر این تعبیرکلمة«مِنْ»را آورده که بر مبدئیت دلالت دارد،و نیز از تعلق آن به بدن انسان تعبیربه نفخ کرده است و انسان که روح محض نیست بلکه موجودی است مرکب از جسمی مرده،و روحی زنده،پس درمورداومناسب همان است که تعبیربه نفخ(دمیدن)بکند.(طباطبایی، ج282،281:20)

خداوند متعال در خصوص زنده شدن مردگان در قیامت چنین بیان می دارد:«فَانْظُروااِلی آثارِرَحْمَتِ اللهِ،کَیْفَ یُحْیِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهااِنَّ ذلِکَ لِمُحْیِ الْمَوْتی وَهُوَعَلی کُلِّ شَیْءٍقَدیرٌ»[3]،یعنی پس نشانه های رحمت خدا را ببین،که چگونه زمین را از پس مرگش زنده می کند،این همان خداست که زنده کنندةمردگان است،وهموبه همه چیز توانا است.کلمة«آثار»جمع اثراست،واثر به معنای باقی مانده ای از چیزی است که بعد از رفتنش بماند،وبه هربیننده بفهماند که قبلاً چنین چیزی دراین جابوده،ماننداثرپا،واثر ساختمان،لیکن به عنوان استعاره در هر چیزی که متفرع برچیزدیگری شود،استعمال می شود.ومراد ازرحمت خدا بارانی است که ازابرها فرو می ریزد،ابرهایی که به وسیلةباد هاگسترش یافته،وآثار آن عبارت است ازهر چیزی که بر آمدن باران مترتب شود؛چون گیاه ودرخت ومیوه،در عین این که آثار بارانندآثارحیات یافتن زمین بعد از مردنش نیز هستند.ولذا درآیه شریف فرمود:«نظر کن به آثار رحمت خدا،که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده می کند».که دراین عبارت باران رارحمت خدا،وکیفیت زنده کردن زمین بعدازمردنش را آثارآن خوانده،پس زنده شدن زمین بعد از مردنش از آثار رحمت خداست،و نباتات و اشجار و میوه ها از آثار زنده شدن زمین است،با این که خود آن ها نیز از آثار رحمت هسنتند،وتدبیر،تدبیری است الهی،که از خلقت باد و ابر باران حاصل می شود».

ودرجملة«اِنَّ ذلِکَ لَمُحْیِ الْمَوْتی»کلمة«ذلِکَ»اَشاره است به خدای تعالی،که دارای رحمتی است که از آثارآن احیای زمین بعد از مردنش می باشد،واگر برای اشارة به خدای تعالی کلمة:«ذلِکَ»که مخصوص اشاره به دور است به کار برده،به منظور تعظیم بوده،ومراداز«موْتی=مردگان»انسان و یا انسان و سایر جانداران است.و مراد از جملةمذکور فهماندن این معنا است که زنده کردن مردگان مثل زنده کردن زمین موات است؛چون درهر دو مرگ هست،که عبارت از این است که آثار حیات از چیزی سلب شود،و نیز

حیات عبارت از این است که چیزی بعدازساقط شدن آثارحیات از او دوباره اثر حیات برخود بگیرد،و زمین درفصل بهاردارای اثر حیات می شود،پس در فصل بهارخداوند زمین مرده را زنده کرده،وحیات انسان وحیوان نیزمثل حیات زمین است،وچیزی غیر از آن نیست.بنابراین وقتی می بینیم زمین و نبات مرده را زنده کرده،بی درنگ باید قبول کنیم که حیوان و انسان را هم می تواند زنده کند.وجملة«وَهُوَعَلی کُلَّ شَیءٍقَدیرٌ»اثبات احیای مذکور است،به بیانی دیگرمی فرماید:چرا نتواند مردگان را زنده کند؟با این که قدرت او عمومی،وغیر محدود،وغیر متناهی داست،و وقتی قدرت غیر متناهی شد شامل احیای بعد از موت نیز می شود،وگرنه لازم است قدرت مقید شود و حال آن که ما آن را مطلق فرض کردیم.(طباطبایی،ج304:16)

در آیه 3 سوره سبأخداوند متعال در جواب انکار حشر و زنده شدن مردگان می فرماید:کسانی که کفر ورزیدند گفتند:قیامتی به سروقت ما نمی آید،بگو:چرا می آید،به پروردگار سوگندکه به طور قطع به سراغتان خواهد آمد،و او عالم غیب است،که حتی سنگینی ذره ای در همة آسمان ها وزمین ازاوپوشیده نیست،و نه کوچکترازآن ذره،و نه بزرگترازآن،مگرآن که در کتاب مبین ثبت است.

بنابراین خداوند متعال انکارمنکرین معاد را به رخ ایشان می کشد؛چون با عمومیت ملک خداوعلمش به همة موجودات جایی برای شک و تردید در آمدن آن نیست،تا چه رسد به این که با ضرص قاطع آن را انکارکنند،و به همین جهت به رسول گرامی(صلی الله علیه واله وسلّم)خود دستوردادکه به سخن ایشان جواب گوید،که:«بَلی وَرَبّی لَتَاْتیَنَّکُمْ=آری به پروردگارم سوگند،قیامت شمابه طور قطع و مسلّم خواهدآمد».وچون علت عمدةانکار ایشان این بوده که فکر کرده اند بدن های مردگان همه با هم مخلوط گشته،و صورت هاتغییر وتبدیل یافته،خالی که دیروزیک انسان بود،امروز خاک وفرداخشت،وچند صباح دیگرچیز دیگر می شود،با این حال چگونه ممکن است باردیگرهمان انسان با همان خصوصیات موجود شود؟لذا برای دفع این توهم،در جملة«عالِمُ الْغَیبِ لایَعْزَبُ عَنْ عِلْمِهِ مِثْقالُ ذَرَّةٍفِی السَّمواتِ وَلافِی الْاَرْضِ»فرمودکه:هیچ محلی برای استبعاد نیست؛برای این که خدای تعالی عالم به غیب است وکوچکترین موجوداز علم او دور نیست،حتی چیزی به سنگینی یک ذره(معلق درفضا)درهمةآسمان ها وزمین از علم او پنهان نیست؛و با این حال برای او چه اشکالی دارد که ذات وجودی زید را با ذات  وجودی عمر اشتباه نکند؟«وَلااَصْغَرُمِنْ ذلِکَ وَلااَکْبَرُاِلّافِی کِتابٍ مُبینٍ»این  جمله علم  خدا را به تمامیت  موجودات تعمیم می  دهدتاکسی نپنداردتنها موجودات نظیر ذره را می داند،کوچکترازآن و بزرگترراهم می داند.نکته ای که در این آیه بدان اشاره کرده،این است که اشیاءهر چه باشنددر کتاب مبین خدا ثبوتی دارند،که دستخوش تغییر وتبدیل نمی شوند و  انسان و هر موجود دیگر هر چند اجزای دنیوی اش از هم متلاشی گردد،و به کلی آثارش از صفحةروزگار محو و نابود شود،باز هم اعاده اش برای خدا کاری ندارد؛چون همین نابودی درکتاب مبین بودی وثبوتی دارد.

امادرخصوص حیات پس ازمرگ بایددانست عالم برزخ ازعالم دنیا به مراتب وسیع تراست،زیرا«مثال» گسترده ترو بزرگ ترازجسم مادّی است.(نابودی دنیا قبل ازقیامت)به ما اجازه خواهدداد تا قیامت را«بعد»

ازدنیا بدانیم،همان طورکه«مرگ»به ما اجازه می دهدتا برزخ را«بعد از»دنیابدانیم.(طباطبایی،106:1389)

کلمة«برزخ»به معنای حائل درمیان دوچیزاست،همچنان که درآیه:«بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لایَبْغیان»[4]به این معنا آمده است و مراد از این که درآیات دیگرفرمود:برزخ در ماورای ایشان است،این است که برزخ در پیش روی ایشان قراردارد،ومحیط به ایشان است همچنین منظوراز«برزخ» عالم قبراست که عالم مثال باشد ومردم در آن عالم که بعد از مرگ است زندگی می کنندتا قیامت برسد.(طباطبایی،ج97:15)

ازآیاتی که بروجود برزخ دلالت داردآیه:«قالوا:رَبّنااَمَتَّناَ اثْنَتَیْنِ،واَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ،فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا،فَهَلْ اِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ»[5]؟گفتندپروردگارا تو ما رامیراندی ودوبارزنده کردی،اینک به گناه خوداعتراف می کنیم آیاراهی برای بیرون شدن هست؟که می فهماند در روزی که این سخن را می گوینددوبار مرده اندو دوبار زنده شده اند،واین جز با وجود برزخ تصورندارد باید برزخی باشد تا آدمی یک باردر دنیا بمیرد ویکباردربرزخ زنده شود،ویک بارهم دربرزخ بمیردودرقیامت زنده شود.همچنین درآیه:45و46سوره مؤمن دربارةعذاب برزخی می فرماید:آل فرعون را عذاب بدن فراگرفت،عذاب آتش که هرکدام صبح و شام  برآن عرضه می شوند،وروزی که قیامت به پا شودبه ایشان گفته می شودای ملائکه آل فرعون را بدرون شدیدترین عذاب درآورید.پس معلوم می شودعذاب اهل دوزخ دونوع است،یکی دلهره ازدیدن آتش ودیگری داخل شدن درآن،پس یکی عذاب برزخ است ودومی عذاب قیامت.(طباطبایی،ج256:1)

یکی دیگرازآیات که دلالت بربرزخ وحیات برزخی داردآیه:«وَلاتَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُافی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتاً،بَلْ اَحْیاءٌعِنْدَرَبِّهِمْ یُرْزَقُوُنَ»[6]تومپندارکسانیکه درراه خداکشته شده اندمرده هستند،آن ها زنده اند ونزد پروردگارشان روزی می خورند.که دلالت دارد بروجود حیاتی متوسط میان حیات دنیائی وحیات بعد ازقیامت که درآن عالم،افرادیا متنعم هستندیامعذب،تاآنکه قیامت قیام کند.(همان:254)

«اِلَیهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعَاً وَعَدَاللّهِ حَقّاًاِنَّهُ یَبْدَؤُاالْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ لِیَجْزیَ الّذینَ آمَنواوَعَمِلُواالصّالِحاتِ بِالْقِسطِ وَالّذینَ کَفَروالَهُم شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَعَذابٌ اَلیمٌ بِماکانوّایَکْفُرُونَ»[7]بازگشت همة شمابه سوی اوست،این وعدةخداحق است،که هموخلقت را آغازکرد و هموخلق را به سوی او برمی گرداند،تاکسانی راکه ایمان آورده اعمال صالح کردند به عدالت پاداش دهد،و کسانی که کفر ورزیدند برای آنان شرابی از آب جوشان جهنم است و به خاطرکفرشان عذابی دردناک دارند.

دراین آیه ودرجمله«اِلَیهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاًوَعَدَاللّهِ حَقّاً»معاد را خاطرنشان می سازد،یکی از سنت های جاری خدای سبحان این است که هستی را به هرچیزی که می آفریند افاضه می کند،و این افاضة خود را به رحمتش آنقدر ادامه می دهد تا آن موجود خلقتش به حدّ کمال و تمامیت برسد،در این مدّت آن موجود به رحمتی ازخدای تعالی موجود شده و زندگی می کند و از آن رحمت برخوردار می گردد،این برخورداری همچنان ادامه دارد تا مدّت معین.بعد ازآن که آن مدت بسرآمد و موجود نامبرده به نقطة انتهای اجل معین خود رسید.این رسیدن به نقطة نهائی فناءوهیچ شدن آن موجودنیست؛زیرامعنای فانی شدنش باطل شدن رحمت الهی است که باعث وجود بقا و آثار وجود یعنی حیات،قدرت،علم و سایرآثار وجودی او بود و معلوم است که رحمت الهی بطلان نمی پذیرد.وآن چه خدای تعالی افاضه می کند وجه خدا و جلوة او است،و وجه خدا فناپذیر نیست.

پس این که می بینیم فلان موجود از بین می رود و اجلش به سرمی آید،این سرآمدن اجل آن طورکه ما می پنداریم فنا و بطلان آن موجود نیست،بلکه برگشتن آن به سوی خدای تعالی است،به همان جایی که از آن جا نازل شده بود،و چون آن چه نزد خداست باقی است،پس این موجود نیز باقی است؛وآن چه که به نظر ما هست و نیست شدن می باشددرواقع بسط رحمت خدای تعالی وقبض آن است،واین همان معاد موعود است.

دلیل دوم بروجودمعادراجملة«لِیَجْزِیَ الّذینَ ءامَنواوَعَمَلُوالصالِحاتِ بِالْقِسْطِ..»متضمن است،به این که عدل وقسط الهی- که یکی ازصفات فعل اواست- اجازه نمی دهد که آن کسی که با ایمان آوردن در برابرش خضوع نموده،واعمال صالح کرده وبا آن کسی که برحضرتش استکبار و به خود و به آیاتش کفر ورزیده یک جور معامله کند.این دو طایفه در دنیا که به طوریکسان درتحت سیطرة اسباب و علل طبیعی قرارداشتند،اسبابی که به اذن خدا یا سود  می رسانید،و یا ضرر اگر قرار باشد در آخرت همه به طور یکسان با آنان معامله شود ظلم خواهد بود.(طباطبایی،ج12،11:11)

ازآن جایی که معاد،بازگشت اشیا با تمام وجودشان،به حقیقتی است که ازآن وجود یافته اند،واین بازگشت امری ضروری است،در نتیجه وجودی  که دارای مراتب و جهات  مختلفی است که  بعضی از

آن ها با هم متحدند،می باید که تمام وجودش به آن جا  بازگردد.پس ملحق گشتن«بدن»به«نفس» یا«روح»در معاد امری است ضروری،الااین که نشئه دنیا به نشئه دیگری در نهایت کمال وحیات تبدیل می گردد و بدن هم چون نفسی زنده،زنده و نورانی می شود.

فرمایش امام صادق(علیه السلام)در گفت و گوبا زندیق معروف، به همین مطلب اشاره دارد:روح درمکان خویش سکنا دارد،روح شخص نیکوکار در نور و آسایش و روح شخص بدکاردرمشقت وظلمت.اما بدن به صورت همان خاکی درآید که از آن خلق شده وآن چه را که حیوانات درنده وحشرات از بدن انسان خورده و دفع نموده اند همگی درخاک خواهد ماند،و نزدکسی که ذره ای ازظلمات زمین براو پوشیده نیست و به عدد و وزن همة اشیا عالم است،محفوظ خواهد بود.چون زمان بعثت فرا رسد،آسمان باریدن خواهد گرفت؛ باریدنی که برای  برانگیختن است.به  دنبال آن  زمین   برآمده  و  به  شدت              می لرزد.دراین حال،خاک بشر،نسبت به بقیّه خاک ها،هم چون طلایی گردد که با آب شسته شود.و به دنبال آن خاک هرقالبی جمع می گرددو به اذن خداوند قادر،به جایی که روح درآن است منتقل می شود و با اذن مصوّر(خداوند)صورت ها به شکل خویش بازگشته و روح درآن حلول می کند.هنگامی که وجودش تمام گردید،درخود هیچ شیءغریبی نمی یابد.(طباطبایی،119:1389)

سپس صراط را برجهنّم قرارمی دهندکه از موی باریک ترو از شمشیرتیزتراست و برروی آن سه پل است:بریکی ازآن سه پل امانت و رحم (خویشاوندی)است و بردیگری نماز و برسومی(عدل)خدای جهانیان که جزاوخدایی نیست.دراین حال خلایق را مکلّف کنندکه از صراط بگذرند.هرگاه توانستند از پل امانت، رحم ونمازکه حاصل عمل آن ها دردنیاست بگذرند پایان کار باخدای عالمیان است.

اعمال انسان که به نفع یا زیان اوضبط و حفظ می شوند،در دنیا برای او محسوس نیستند؛زیرا که«حواس»

تنها با سطح وظاهراشیاءتماس پیدا می کنندوعمق وباطن امور را تنها از راه آثارونشانه ها درک          می کند،ولی جهان دیگر جهانی است که همة نهان ها در آن آشکارمی گردد وهمه چیز ظاهر و بارز       می شود.بنابراین همان طورکه اعمال،حاضروظاهرمی شوند،حقایق اعمال وواقعیتشان نیزحضورمی یابند.

همچنین دراین خصوص تفسیرعیّاشی ازامام صادق(علیه السّلام)روایت کرده است که «هنگامی که روزقیامت شود،کتاب(نامه اعمال)انسان را به او دهند و گویند:بخوان،راوی ازامام(علیه السّلام)سؤال کرد:آیا آن چه را که درنامه هست می داند؟امام پاسخ داد:خداوندمتعال به یاد او می آورد و هیچ چشم برهم زدن، گام برداشتن،سخن گفتن و عملی نیست که به یاد نیاورد چنان که گویی درهمان لحظه انجام داده است و از این رو می گویند:«یاوَیْلَتَنا مالِ هذاالْکِتابِ لایُغادِرُصَغیراًولاکَبیرَةًاِلّااَحْصاها»[8]وای برمااین چگونه کتابی است اعمال کوچک و بزرگ ما را سر مویی فروگذار نگذاشته جزآن که همه را احصا کرده است.(همان:132،125)

[1]-سوره رعد،  آیه5

 

[2] -سوره یونس  آیه78،79

[3]-سوره روم  آیه50

[4] – سوره الرحمن    آیه20

[5] – سوره مؤمن      آیه11

[6] – سوره آل عمران آیه169

[7] -سوره یونس،   آیه4

[8] – سوره کهف   آیه49