فطرت انسان از دیدگاه محمدحسین طباطبایی 

فطرت انسان از دیدگاه محمدحسین طباطبایی

ابن اثیر در النهایه کلمة فطرت را این چنین معنا کرده است.«فَطْر»یعنی ابتدا و اختراع،یعنی عملی که ازروی چیزدیگرتقلید نشده است.درموارد دیگری هم که فَطْر در زبان عربی به کاربرده شده است مفهوم ابتدایی  بودن و سابقه نداشتن درآن هست.ولغت نامه دهخدا آن را به معنی آفرینش آورده است.(مطهری،456:1388)

شهید مطهری درزمینه فطرت می گوید:”در مورد انسان لغت «فطرت» را به کارمی بریم.«فطرت»به مانند «طبیعت» و«غریزه»یک امر تکوینی است،یعنی جزء سرشت انسان است(اگرمی گویم تکوینی است      می خواهم  بگویم اکتسابی نیست).امری  است که از غریزه آگاهانه تر است.انسان  آن چه  را می داند می تواند بداند که  می داند؛یعنی انسان یک سلسله فطریّات دارد و می داند که چنین فطریّاتی دارد.

مطهری سه اصطلاح طبیعت،غریزه و فطرت را در یک طیف قرار می دهد.معمولاًدر مورد بی جان ها لغت«طبیعت»یا«طبع»بکار برده می شود.مثلاً می گوییم طبع آب  این چنین است؛ولی طبیعت را در غیر بی جان ها-یعنی درجاندارها مثل گیاهان وحیوانات وانسان هم بکار می بریم ولی در آن جنبه هایی که با بی جان ها مشترکند؛چون جاندارها آن چه را بی جان ها دارا هستند دارا می باشند ولی چیز هایی دارند که بی جان ها ندارند.غریزه بیشتر درمورد حیوانات بکاربرده می شود وکمتر در مورد انسان بکار می رود ودر مورد جماد و نبات به هیچ وجه بکار برده نمی شود.حیوانات ازویژگی های مخصوص درونی برخوردار هستند که راهنمای زندگی آن هاست و این حالت اکتسابی هم نیست.ولی فطرت  مخصوص

انسان است یعنی همة آن چیزهایی که امروز مسائل انسانی و ماوراء حیوانی نامیده می شود و اسم آن ها را «ارزش های انسانی» می گذاریم، از  نظر معارف اسلامی ریشه ای در نهاد و سرشت انسان دارند واصالت انسان و انسانیت واقعی او در گرو قبول فطریّات است.(همان:466،464،463)

یکی دیگر از مشتقات این کلمه لفظ«فطرت»است،و معنایش این است که:«خداوند چیزی را طوری بیافریند که خواه ناخواه فعلی از افعال را انجام داده  و یا اثرمخصوصی را از خود ترشح دهد»وبه همین معنا در آیه«فِطْرَةَاللهِ الّتی فِطَرَالنّاسَ عَلَیْها»به کار رفته.زیرا در این آیه اشاره کرده است به این که خداوندمردم را طوری آفریده که طبعاً و به ارتکاز خود،خدا را بشناسند.و«فطرت الله»عبارت است ازقدرت برشناختن ایمانی که با آب وگل آدمی سرشته شده است.ودربارة معنای«حنیف»گفته است:«حنیف»به معنای اعراض از گمراهی و میل به استقامت است.

در این که از میان همة صفات خاصة پروردگار و در میان الفاظی که دلالت بر خلفت دارند مانند«باریء»،«خالق»و«بدیع»فقط«فاطر»را برگزیداشاره است به این که آن دینی که ابراهیم(علیه السّلام)از میان ادیان انتخابش کرده دین فطرت است.ولذا درقرآن کریم هم مکراً دین توحید را به دین حنیف و دین فطرت وصف کرده است.چون دین توحید دینی است که معارف و شرایع آن،همه بر طبق خلقت انسان و نوع وجودش بر وفق خصوصیاتی که درذات اوست و به هیچ وجه قابل تغییر وتبدیل نیست.پس دین صحیح وحق آن دینی است که با نوامیس فطرت و وضع خلقت بشر وفق دهد.وحاشا بر ساحت ربوبی حق، که آدمی و یا هر مکلف دیگری را که فرض شود به سوی سعادتی راهنمایی کندکه خلقتش موافق و مجهز به وسایل رسیدن آن نباشد.پس این که بشر را دعوت به دین اسلام یعنی به خضوع دربرابرحق تعالی کرده برای این است که خلقت بشر هم بر آن ولایت نموده و او را به سوی آن هدایت می کند.(طباطبایی،ج269،267:7)

قرآن می گویداساسش برحکم فطرت بشراست،فطرتی که هیچ انسانی دراحکام آن تردید نمی کند، وکمال انسان در زندگیش را همان می دانند که فطرت بدان حکم کرده باشد،و به سویش بخواند،واین فطرت حکم می کند به این که تنها اساس و پایه ای که باید  قوانین فردی و اجتماعی بشر بر آن اساس

تضمین شود،توحید است،و دفاع از چنین اساس و ریشه و انتشار آن در میان جامعه،ونگهبانی آن از نابودی وفساد،حق مشروع بشر است و بشر باید حق خود را استیفا کند،حال به هر وسیله ای که ممکن باشد،البته از آن جایی که ممکن است در استیفای این حق خود دچار تندروی ها و یا کندروی ها شود،خودقرآن راه اعتدال و میانه روی را ارائه داده،نخست استیفاء این حق را با صرف دعوت آغازکرده،ودستورداده،تا در راه خدا اذیت های کفار را تحمل کنند،و در مرحلةدوم از جان و مال و ناموس مسلمین دفاع نموده،متجاوزین راسرجای خود بنشانند،و در مرحلةسوم اعلان جنگ دهند،وقتال ابتدائی را آغاز کنند،که هرچه به ظاهرقتالی است ابتدائی،لیکن درحقیقت دفاع از حق انسانیت وکلمه توحید ویکتاپرستی است واسلام هرگز قبل از دعوت به زبان خوش و اتمام حجت جنگ را آغاز نکرده است. (طباطبایی،ج99:2)

آیه213سوره بقره سبب تشریع اصل دین را بیان می کند،که چرا اصلاًدینی تشریع شده،ومردم مکلّف به پیروی آن دین شوندودر نتیجه بینشان اختلاف بیفتد،یک دسته به دین خدا بگروند دسته ای دیگر کافر شوند،و این معنا را این طور بیان کرد:که انسان-این موجودی که  به  سبب  فطرتش اجتماعی و تعاونی

است-در اولین اجتماعی که تشکیل داد یک امّت بود،آن گاه همان فطرتش وادارش کرد تا برای اختصاص دادن منافع به خود بایکدیگر اختلاف کنند،از این جا احتیاج به وضع قوانین که اختلاف پدید آمده را برطرف سازد پیداشد،واین قوانین لباس دین به خود گرفت،مستلزم بشارت وانذار وثواب وعقاب گردیدوبرای اصلاح وتکمیلش لازم شدعباداتی در آن تشریع شود،تا مردم ازآن راه تهذیب گردند،وبه منظوراین کار پیامبرانی مبعوث شدند،ورفته رفته آن اختلاف ها دردین راه یافت،برسر معارف دین ومبدأ ومعادش اختلاف کردند،ودر نتیجه به وحدت دینی هم خلل وارد شد،شعبه ها وحزب ها پیدا شد،وبه تبع اختلاف در دین اختلاف هائی دیگر نیز در گرفت،واین اختلاف ها بعد از تشریع دین به جزدشمنی از خود مردم دین دارهیچ علت دیگری نداشت،چون دین برای حل اختلاف آمده بود،ولی یک عده از در ظلم وطغیان خود، دین را هم این که اصول ومعارفش روشن بود وحجت را برآنان تمام کرده بود مایه اختلاف کردند.پس در نتیجه اختلاف ها دو قسم شد،یکی اختلاف در دین که منشأش ستمگری وظغیان بود،یکی دیگر اختلافی که منشأش فطرت و غریزه بشری بود،واختلاف دومی که همان اختلاف در امر دنیا باشد باعث تشریح دین شد،وخدا به وسیلةدین خود،عده ای را به سوی حق هدایت کرد،وحق راکه درآن اختلاف می کردند روشن ساخت،وخدا هر کس را بخواهد به سوی صراط مستقیم هدایت می کند.

پس دین الهی تنها و تنها وسیله سعادت برای نوع بشر است،و یگانه عاملی است که حیات بشر را اصلاح می کند، چون فطرت را با فطرت اصلاح می کند،وهوای مختلف فطرت را در هنگام کوران و طغیان تعدیل نموده،برای انسان رشتة سعادت زندگی دردنیا و آخرتش را منظم و راه مادیت و معنویتش را هموار می نماید.(همان:168)

«فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْهالاتَبْدیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ اَکْثَرَالنّاسِ لایَعلَموُنَ»[1]پس روی خود به سوی دین حنیف کن که مطابق فطرت خدا است فطرتی که خدا بشر را برآن فطرت آفریده و در آفرینش خدا دگرگونی نیست،این است دین مستقیم ولی بیشتر مردم نمی دانند.

مراد از«اقامه وجه برای دین»روی آوردن به سوی دین،وتوجه بدان بدون غفلت از آن است،مانند کسی  که به سوی چیزی روی می آورد،و همه حواس و توجهش را معطوف بدان می کند،به طوری که دیگر هیچ طرف راست ونه چپ رو بر نمی گرداند وظاهراً لام در«دین»لام عهد است،ودر نتیجه مراد از دین،اسلام خواهد بود.وکلمةحنیفاً از مادة«حنیف» است،که معنای تمایل دو پا بسوی وسط می باشد،ودر آیه منظور اعتدال است.

«فِطْرَةَاللهِ الّتی فَطَرَالنّاسَ عَلَیْها»کلمة«فطرت»بر وزن فعلت به اصطلاح اهل ادب بنای نوع را می رساندودر کلمةمورد بحث به معنای نوعی از خلقت است و«فِطْرَةَاللهِ»به نصب خوانده می شود؛چون در مقام واداری شنونده است،وچنین معنا می دهد که ملازم فطرت باش و در جملة مزبوراشاره است به این که دینی که گفتیم واجب است اقامه وجه کنی،همان دینی است که خلقت بدان دعوت،و فطرت الهی به سویش هدایت می کند،آن فطرتی که تبدیل پذیر نیست.برای این که دین چیزی به غیر از سنت حیات،و روشی که به انسان واجب است آن را پیشه کندتا سعادتمند شودنیست.پس هیچ انسانی هیچ هدف و غایتی ندارد مگر سعادت،همچنان که که تمامی انواع مخلوقات به سوی  سعادت خود،و آن  هدفی که  ایده آل آن هاست هدایت فطری شده اند،طوری خلق شده،و به جهازی مجهز گشته اند که با آن غایت و هدف مناسب است،بنابراین انسان نیز مانند سایرانواع مخلوقات مفطور به فطرتی است که او را به سوی تکمیل نقائص،ورفع حوائجش هدایت نمود،و به آن چه که نافع برای اوست،وبه آن چه که برایش ضرر داردمُلهم کرده وفرموده:«وَنَفْسٍ وَما سَوّیها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْویها»[2]وقسم به نفس وآن که اورا نیکو بیافرید وبه او شروخیررا الهام کرد.پس انسان دارای فطرتی خاص به خود است،که اورا به سنت خاص زندگی وراه معینی که منتهی به هدف وغایتی خاص می شود،هدایت می کند راهی که جزآن راه را    نمی تواندپیش گیرد،پس انسان از این جهت که انسان است بیش از یک سعادت و یک شقاوت ندارد،وچون چنین است لازم است در مرحلةعمل تنها یک سنت ثابت برایش مقرر شود،و هادی واحد او را به آن هدف ثابت هدایت فرماید.و باید این هادی همان فطرت و نوع خلقت باشد،و به همین جهت دنبال:«فِطْرَةَاللهِ الَّتی فَطَرَالنّاسَ عَلَیها»اضافه کردکه«لاتَبْدیلَ لِخَلقِ اللهِ».و منظور این است که اساس سنّت دینی عبارت است از ساختمان و بنیه انسانیت،آن بنیه ای که حقیقتی است واحد و مشترک بین همة افراد و اقوام،وثابت در همه،یعنی برای انسانیت سنتی است واحد،و ثابت اساسش،که همان انسان است،و همین سنت است که آسیای انسانیت بر محور آن می گردد،و  همچنین سنت هایی جزئی که به اختلاف افراد و مکان ها و زمان ها مختلف می شود،و پیرامون آن دور می زند. و این همان است که جمله«ذالِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ اَکْثَرَالنّاسِ لایَعْلَمُونَ»بدان اشاره می کند.(طباطبایی،ج268،267:16) در آیة«اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِراًاِمّا کَفُوراً»[3]کلمه هدایت به معنای ارائه طریق است،وآن مسیری است که آدمی را غایت مطلوب برساند،وغایت مطلوب همان حق است.وهدایتی که خود نوعی اعلام از ناحیة خدای تعالی وعلامت گذاری بر سر راه بشریت است،دو قسم است:

قسم اول هدایت فطری است:وآن عبارت از این که بشر را به نوعی خلقت آفریده و هستیش را به الهامی مجهز کرده که با آن الهام اعتقاد حق و عمل صالح را تشخیص می دهدکه قبلاً توضیح داده شد.

هدایت دوم کلامی و زبانی است:که از طریق دعوت انجام می شود،یعنی خدای تعالی انبیایی را مبعوث،و رسلی را ارسال،وکتبی را انزال،شرایعی را تشریع می کند،وبه این وسیله پیش پای بشر را در زندگی روشن،وسعادت وشقاوتش را بیان می کند واین دعوت به طور مدام در بین بشر جریان داشته،و به وسیلة

دعوت فطرت تأیید می شده است.و بین این دو هدایت فرق هایی است،یکی این است که هدایت فطری عمومی است و به همه می رسد،احدی از انسان ها نیست که از این عمومیت مستثنی باشد؛برای این که هدایت فطری لازمة خلقت بشر است،ودر همه افراد در آغاز خلقتشان بالسّویه موجود است،چیزی که هست بسا می شودبه خاطر عواملی،ضعیف و در بعضی در نهایت بی اثرمی گردد،وآن عوامل اموری است که نمی گذارد انسان متوجه شود به این که عقل و فطرتش او را به چه می خواند،ویا اگر چنین شواغل و موانعی در کار نیست،و دعوت عقل و فطرتش را خوب می فهمد،لیکن ملکات زشتی که(در اثر تکرار گناه)دردلش رسوخ یافته نمی گذارد دعوت فطرت را اجابت کند،از قبیل ملکةعناد،لجاجت و نظائرآن،که خدای تعالی جامع همة آن را هوای نفس معرفی نموده است.(طباطبایی، ج197،196:20)

در بحث روایتی فطرت در کافی به سندخود ازابی بصیر از امام صادق(علیه السّلام)روایت کرده که در ذیل جمله«فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِدّینِ حَنیفاً»فرمود:دین حنیف،ولایت  است.و نیز در همان  کتاب به سند خود از هشام بن سالم،از امام صادق(علیه السّلام)روایت کرده که گفت:به آن جناب عرضه داشتم معنای«فِطْرَةَاللهَ الّتی فَطَرَالنّاسَ عَلَیْها»چیست؟فرمود دین توحید است.

همچنین در رروضة کافی به سندخود از اسماعیل جعفی،از امام ابی جعفر(علیه السّلام)روایت کرده که فرمود:شریعت نوح دین بودکه خدا به یکتایی پرستیده شود،ودرعباتش اخلاص داشته باشد،و       شریک هایی که برای خدا قائل بودند خلع کنند،واین همان فطرتی است که خدا خلق را درآن خلق نموده.و درتفسیر قمی به سند خود از هیثم رمانی،از حضرت رضا(علیه السّلام)از جدش،ازپدرش،از پدرش محمدبن علی(علیه السّلام)روایت کرده که درذیل آیة«فِطْرَةَ الله الّتی فَطَرَالنّاسَ عَلَیْها»فرمود:آن فطرت عبارت است ازلااله الاالله محمّدرسول الله علی امیرالمؤمنین ولی الله،وتوحید تا این جاست.

ومعنای این که:فرمودفطرت عبارت است از این سه شهادت،این است که:هر انسانی آفریده شده است بر اعتراف به خدا،وبه این که شریک ندارد؛زیرا با وجدان خود در می یابد که به اسبابی احتیاج دارد که آن اسباب نیز سبب می خواهند،و این همان توحید است و نیز آفریده  به اعتراف بر نبوت نیز هست؛زیرا به

وجدان خود احساس می کند که ناقص است،و این نقص او را نیازمند به دینی کرده که تکمیلش کند،و این همان نبوت است،و نیز مفطور به ولایت و اعتراف آن نیز هست؛برای این که به وجدان خود احساس می کند که اگر بخواهد عمل خود را بر طبق دین تنظیم کند،جز در سایه سرپرستی و ولایت خدا      نمی تواند، و فاتح این ولایت در اسلام همان علی بن ابیطالب(صلوات الله علیه)است،البته معنای گفتار ما این نیست که انسان هاحتی انسان های اولی به فطرتشان متدین به این شهادت بوده اند.

برگشت به معنای روایت قبلی که آیه را به ولایت تفسیرمی کردبه همین معنا است،چون ولایت مستلزم توحید و نبوت هست،و معقول نیست کسی ولایت داشته باشد،و به آن معترف باشد،ولی نبوت را قبول نداشته باشد،وهمچنین آن روایت دیگرکه فطرت را به توحید تفسیرمی کرد،همین معنا را افاده           می کند،چون معنای توحید این است که انسان معتقد به وحدانیت خدای تعالی باشد،خدایی که دارای تمامی صفات کمال است،که مستلزم به معاد و نبوت و ولایت هست،پس بنابراین برگشت تفسیر آیه در روایتی به شهادت های سه گانه،و در روایتی دیگر به ولایت و ولایت و در روایت سوّم به توحید،به یک معنا است.(همان:280،279)

در این معنا روایت دیگری در تفسیرآیة«کانَ النّاسُ اُمَّةًواحِدَةً»وارد شده،ومراد از انسان فطری در این روایت انسان ساده ای است که بر اساس فطرت ساده ای که خدا او را بر آن فطرت آفریده بود زندگی  می کرد،آن فطرت ساده ای که به اوهام فکری،و هواهای نفسانی آلوده نشده بود،و معلوم است که چنین فطرت سالم و دست نخورده ای آن قدر استعداد پذیرایی اصول عقاید و  کلیات شرایع الهی را دارد که می توان گفت استعدادی است نزدیک به فعلیت،چون چنین انسانی هر چه می کردبه تحریک فطرت وخصوصیت خلقتش می کرد.ولی  با  همه این ها راه یافتنش  بخصوص عقاید حق،و تفاصیل شرایع الهی و جزئیات آن،منوط به  هدایت الهی و از طریق  نبوت بود؛ چون عقل فطری به آن  جزئیات راه نمی یابد.(همان:281،280)

[1] – سوره روم،  آیه30

[2] – سوره شمس،  آیه8

[3] – سوره آل عمران  آیه144