منکران مبانی وخصوصیات ثابت انسانی

در این طیف به فراز هائی از دیدگاه های اسم گرائی،تجربه گرائی،عمل گرائی،اثبات گرائی وهستی گرائی در این باب اشاره می کنیم.

2-1-2-1-ویلیام اوکامی[1](1349-1285)اسم گرائی

اوکامی یک اسم گرا بود و به اهمیت فرد،به عنوان موضوع علم وهم به عنوان منشاءوضع اصول اخلاقی

وقدرت سیاسی باور داشت که برای درک احتیاجی به مطلق نیست وتنها اجسام در زمان و مکان کافی است.برای شناخت چیزها باید دید در حال حاضردر عالم واقع به چه صورت وجود دارند،بنابراین وجود کلی را رد می کرد و مفاهیم کلی را فقط به تخیل انسان مرتبط می دانست و معتقد بود واقعیات در امور جزئی جهان مادی نهفته است.

در نظر اوکام”امور واشیائی که در ذهن ما تحت یک مفهوم شناخته می شوند،الزاماًوجه تشابهی با هم ندارند، تشابهی که ما دربین آن ها می بینیم فقط به دلیل ماهیت وجود تک تک آن اشیاء است ودر حقیقت می توان گفت تصادفی است.”

با این که اوکام بر پایه ایمان پذیرفت که در آدمی صورت غیر مادّی وفسادناپذیری وجود دارد،اماحاضر نبود بگویدکه این صورت مستقیماً ما را از وجود ماده آگاه می کند.نقش مادّه این است که حامل صورت باشد؛و واضح است که ماده بدن آدمی صورتی دارد.اما فساد پذیری بدن آدمی ثابت نمی کندکه بدن آدمی صورت فسادناپذیری داشته باشد که مستقیماً ما را از وجود ماده آگاه می سازد.”می گویم که باید در آدمی صورت دیگری هم علاوه برصورت عقلانی در نظرگرفت،یعنی صورت حسی،که فاعل طبیعی می تواند ازراه فساد در آن تأثیر بگذارد.”(کاپلستون،116:1388)

اوکام از پذیزش این نظر امتناع کرد که نفس یا صورت ناطقه قوایی داشته باشدکه در واقع از خود نفس ناطقه و از یگدیگر متمایزاند.نفس ناطقه ناممتد و روحانی است؛و نمی تواند از نظر هستی شناختی اجزاءیا  قوای متمایزی داشته باشد.آنچه عقل نامیده می شود صرفاً نفس ناطقۀ فاهمه است،وآنچه اراده می نامیم فقط نفس اراده کننده است.نفس ناطقه افعال را می آفریند؛وقدرت یا قوۀعقلانی”فقط بر ذات نفس دلالت ندارد،بلکه به عمل فهمیدن هم به طور ضمنی دلالت می کند.وضعیت اراده نیز همین طور است.”

اختیار یکی از ویژگی های اصلی مخلوق عاقل است.این سخن را که آدمی چنان قدرتی دارد نمی توان  با استدلال پیشینی اثبات کرد،اما”با وجود این می توان آشکارا از راه تجربه به  آن پی برد، یعنی از راه این حقیقت که هر انسانی که این تجربه را دارد هر قدر هم که  عقل  او  چیزی  را تحمیل کند ارادۀ  او می تواند آن را بخواهد یا نخواهد”.به علاوه،این که مردم را تحسین و تقبیح می کنیم،یعنی مسئولیت اعمال یا برخی از اعمال آنان را به خود آنان نسبت می دهیم،نشان می دهدکه اختیار را مانند یک واقعیت پذیرفته ایم. بنابراین در نظر اوکام انسان به منزلۀمخلوق مختاری است که کاملاً به خدا وابسته است،از نظر اخلاقی ملزم به این است که در خصوص آن چیزی که خدا به آن امر یا از آن نهی می کند خواست خود را باخواست خدا هماهنگ کند.به بیان کامل، خدا می توانست به هر فعلی امر یا نهی کند،مشروط بر این که مستلزم تناقض نباشد.خدا عملاًقانون اخلاقی معیّنی را به وجود آورده است.(همان،131،121،119)

 

2-1-2-2-جان لاک[2](1706-1632)-تجربه گرائی

جان لاک از پایه گذاران تجربه گرائی است.وی معتقد است تمام ماده شناخت انسان از ادراک ودرون نگری فراهم می شودامانظر او تنها این نبود که شناخت از طریق داده های حسی،یگانه شناخت آدم است. بلکه در نگاه متافیزیکی،عقل را محکمه ای می دانست که باید همه نظریات و اندیشه ها را برآن عرضه کرد.جان لاک به طور جدّی به رد و ابطال نظریه تصورات فطری می پردازد.برداشت او از نظریه فطرت این است که”در فهم،بعضی مبادی فطری با برخی مفاهیم آغازین،گویا حروفی وجود دارد که انگار بر ذهن آدمی نگاشته شده است ونفس در همان آغاز هستیش آن ها را به خود می گیرد و با خود به جهان  می آورد.”

این مبادی در دو نوع نظری[مانند”آنچه هست،هست”و محال بودن جمع نقیضین”]وعملی یا اخلاقی معرفی می شوند،مورد قبول لاک نیست. وی می گوید استدلالی که معمولاًدر دفاع از نظریه فطرت  ارائه

می کنند،تصدیق عام یا اجماع است،بدین معنا که چون همه مردم در برخی مبادی نظری و عملی را معتبر می دانند ودر آن ها با یکریگرمتفق هستندپس این مبادی بر ذهن انسان انطباع یافته و به صورت قوائی ذاتی،از بدو تولد با انسان همراه است.لاک دلیل اجماع را برای اثبات نظریه فطرت بی اساس     می داند چون در رابطه با  مبادی نظری،گروه هایی از افراد بشر مانند کودکان، ابلهان، بخش عمده ای از بی سوادن وانسان های بدوی هیچ شناختی از آن ها ندارند و در آن باره هیچوقت نمی اندیشند وانطباع آن ها را در ذهن این قبیل انسان ها نمی توان سراغ گرفت.درباره مبادی اخلاقی یا عملی، انکار لاک شدید تر است و در مقایسه با مبادی نظری  مورد  ادعا می  گوید:”مشکل است قاعده اخلاقی یگانه ای را نمونه بیاوریم که مانند قضایای(آنچه هست ، هست)و (ممکن نیست چیز واحدی هم باشد هم نباشد)مورد تصدیق عام و فوری قرار گیرد”.بنابراین لاک قواعد اخلاقی که مورد قبول همگان باشد را نمی پذیرد و می گوید:نمی توان باور کرد افرادی که همواره قواعد اخلاقی فطری را رعایت نمی کنند، هنگام تولد آن ها را  با   خودبه این جهان آورده باشند. آن گاه وی  برخی توجیهات و استدلالهائی که  طرفداران  نظریه  فطرت می آورند،تحلیل و رد می کند؛در برابر دلیلی که(افراد غیرعامل به ارزش های اخلاقی،در ذهن خود قواعد اخلاقی را قبول دارنداما درعمل خلاف می کنند)،می گوید:”من همیشه براین اندیشه بوده ام که کردار آدمیان بهترین گویای حال پندارشان است.”نمی توان مبادی فطری را پذیرفت که تنها ذهنی باشند و به تأمل ختم شوند.اختلاف نظر و عمل اخلاقی که در رفتار بشردر جوامع مختلف و در دوران های گوناگون تاریخی شاهد بوده ایم با فطری بودن مبادی عملی سازگار نیست.

لاک در تبین اخلاق مبنای دیگری اضافه می نماید وآن این که انسان ها در وضعیت طبیعی آزاد و برابرند و یک “قانون اخلاقی طبیعی”در حیات اجتماعی بشر جاری است که با کمک عقل  قابل کشف است.وضع طبیعی”وضع آزادی”است که از وضع بی بندوباری متفاوت است.وضعیت طبیعی دارای قانون طبیعی است که هر انسان در قبال آن التزام دارد.لاک این قانون را عقل می داند و می گوید کسانی که تنها از عقل پیروی می کنند،عقل به انسان می آموزد که چون همه افراد برابرو مستقل هستند،هیچ کس حق ندارد به جان،سلامتی ویا مال دیگری آسیب برساند زیرا همه انسان ها آفریدگان خدا هستند ووجدان هر فردمقید به قانون اخلاقی طبیعی است.بهرحال لاک بر این عقیده است که”ما براستی گرایش های طبیعی داریم،ولی گرایش های طبیعی با مبادی فطری یکسان نیستند. (کاپلستون،89،90:1388)

1-Willam  of  Okham

1-J. Locke