خواننده ی عزیز باور کنین که من آدم بسیار باهوش و با استعدادی هستم، در هر زمینه ای که فکرش رو می کنین، شاید باورش واسه شما سخت باشه، اما مثلا چار نمایشگاه نقاشی دارم که هیچ کدوم برگزار نشده ان، تا به حال سه کنسرت پیانو نداده ام و هنری نیس که از انگشتانم نریزد، تنها مشکلم همین نویسندگیست، در این لعنتی استعداد ندارم، گرچه حتی با اینحال سی و دو کتاب نانوشته ی چاپ نشده دارم.

 

راستش رو بخواهید از وقتی که به یاد دارم این طور بودم؛ وقتی در درس ریاضیات اول دبستان با موفقیت نمره بیست رو بدست آوردم، پدر و مادرم سه شب سور دادن؛ اسم من نقل هر مجلسی بود و همیشه پدر و مادرم با افتخار می گفتن که بچه خیلی باهوش ی من بدون کنکور وارد بهترین دانشگاها می شه. پدر و مادرم آدمای شریف و روشنفکری هستن، می گفتن در دانشگاه هر رشته ای که می خواهی بخوان، مهم علاقه فردیست و استعداد، خوشبختانه علاقه من از کودکی مشخص بود، بابام به فکر بود که وقتی بچه بودم مورچها رو با دقت خاصی نگاه می کردم و خیلی تیزبین بودم، واسه همین یک جراح مغز بالفطره ام. اما خواننده ی عزیز مثل هر خیلی باهوش ای، من هم قربونی نبود درک جامعه شدم؛ سال کنکور اومد و من، کاردانی رشته تکنولوژی تهیه ی ساندویچ نون پنیر، واقع در دانشگاه خارک، قبول شدم. دره های دانشگاه پزشکی همه به رویم بسته ماندند؛ باور نمی کردم، چه طور یک جراح مغز رو در دانشگاه خودش راه نمی دن؟ فهمیدم که این مملکت جای من نیس، اصلاً حیف این همه نبوغ و استعداد من، بعد از چندین روز جست و جو، آخرش موفق شدم. مدارکم رو زیر بغلم زدم و به مؤسسه ای که از دانشگاهای انگلستان پذیرش می گرفت، مراجعه کردم. گرچه تنها هاروارد جای من بود و بس، آخر می دونین من یک خیلی باهوش ی جراحی مغز هستم، نمی تونستم در یک دانشگاه در انگلستان درس بخونم، پس تصمیم گرفتم که خودم با هاروارد مکاتبه کنم، هفته ها با کمک دیکشنری و دوست و آشنا وقت صرف کردم، اما این از خدا بی خبرا هم بورسم نکردند. با وجود اون که زبون انگلیسی من عالی بود، اما دختر خاله ام گفت در پاسخی که از هاروارد اومده، توضیح داده ان که هاروارد هیچکی رو بورس نمی کنه، حتی من رو !!!

کمال گرایى افراطى و خطاهاى شناختى  آموزشی

چند ماه به افسردگی گذشت، تا یک روز که به دیوار پارکینگ خانیمان زل زدم پسر همسایمان با بوی اودکلون و موهای آب شونِه کرده اش اومد و نشست کنارم، نبوغ زیادم همیشه باعث می شد تا زیباییم در حاشیه قرار بگیره، باوجود اونکه بابام به فکر بود، لعبتی هستم بی همتا؛ به همه فامیل هم گفته بود؛ خلاصه که این آقای پسر همسایه – علی – خیره خیره به من نگاه کرد و گفت: “چه چشمای خوشگلی داری”، منم با بی تفاوتی گفتم: “می دونم”، یک لحظه تعجب کرد و سریع با یک لبخند جواب داد: “هیچی مثل اعتماد به نفس تو یه دختر جذاب نیس”، واسه خیلی باهوش ی سرخورده ای مثل من حس خوشایندی بود، تازه یک لحظه هم که با خودم فکر کردم، دیدم که الان سن و سالم جوریست که باید عاشق بشم، اصلاً چون که نه؟ عشق به زندگی معنا میده، وهم مرحمیست واسه این زخمی که جامعه به من زده، خلاصه من و این آقای پسر همسایه که واسه نرفتن به سربازی در دانشگاهی رشته خیاطی می خواند، عصرها می رفتیم با هم بستنی سنتی می خوردیم و از پول تو جیبی هامون واسه هم دیگر کادو می خریدیم.

کمال گرایى افراطى و خطاهاى شناختى  آموزشی

یک روز عصر که با بی حوصلگی بستنی می خوردیم، احساس کردم که این نبوغ من باید یک نمود خارجی پیدا کنه، راستش رو بخواهید احساس می کردم علی جانم هم علاقه خاصی به این دختران دانشگاه رفته داره. خلاصه وقتی به خونه برگشتم به پدر مادرم گفتم که می خوام بروم دانشگاه- دانشگاه بدون کنکور- بابام گفت که پول نداره، اما مادرم گریه و زاری می کرد که در این مدت پوست دخترم از بس گریه کرده خراب شده و دیگر طاقت نداره که من رو پشت کنکور ببینه.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   همیشه دلم به حال کارمندای عوارضی سوخته !

به هر حال نبوغ ذاتی من اجازه نمی داد که هر رشته ای رو بخوام، پس به یکی از دانشگاهای مطرح مملکت رفتم و پول هنگفتی دادم تا در یک رشته با پرستیژ و دهن پر کن درس بخونم، یک ترم گذشت و با پادرمیانی مدیر گروه و معاون آموزشی و… درس ام رو با معدل مشروط پاس کردم. دقیقاً نمی دونم به چه دلیل این نبوغ ذاتی من به منصه ظهور نمی رسید، واسه همین کلاس پیانو ثبت نام کردم، مادرم هم با هرکی صحبت می کرد خبر از کنسرت نزدیک الوقوع من می داد که قراره دعوت شن. در این هاگیر واگیر علی با وجود تموم تلاشای پدر و مادرش، مجبور شد که به سربازی برود. ترم دوم دانشگاه هم با اشک و زاری و غم فراغ گذشت.

علی هم… دیگر نبود. کم کم بابام به من چشم غره می رفت، با نگاش می گفت تا لنگ ظهر می خوابی اما من باید خرجت رو بدهم. و اما نبوغم! هر جا رو نگاه می کردم اثری از نبوغم نمی دیدم، داشتم تغییر می کردم، کم کم تموم روزم به درس خوندن گذشت، شاگرد اول شدم؛ اما همیشه یک جای کار می لنگید، خوشحال نبودم، هر چه هم سعی می کردم نبوغم خودشو نشون نمی داد، انگار که قهر کرده باشه، خبری هم از آشتی نبود. در آخر، شب بیداریای بسیار کار خودشو کرد، با بهترین نمره فارغ التحصیل شدم. اما راستش رو بخواهید رشته تحصیلیم رو دوست نداشتم حتی با وجودی که عنوانش دهن پر کن بود. با هزار بد بختی و در به دری و چندین ماه سعی تونستم جایی کار پیدا کنم، تقریباً روزی هشت تا ده ساعت کار می کردم و در خونه هم بازم درگیر کار بودم، آخر ماه هم هفتصد هزار تومن دستمزدم، نوایی بود که در ذهنم تکرار می کرد که کمه کم کاری داری. راستی کسی هم به کنسرت پیانوی من دعوت نشد.

امروز از سر کار بر می گشتم، دستانم از شدت سرما ترک خورده بود و در تاکسی ای که هوای درونش بوی تعفن می داد نشسته بودم، ماشین پشت سرتون هم دستش رو گذاشته بود روی بوق. راننده در مورد بالا رفتن قیمت بنزین با هیجان و نا آرومی به مسافر بغل دستش شکایت می کرد. با خودم فکر می کردم که نه ، من خیلی باهوش نیستم، هنرمند هم نیستم و شاید اصلاً هیچی مشخصی هم نباشم، اما اگه یک دختر داشتم، بهش نمی گفتم که انسانی خیلی باهوش، خیلی قشنگ و یا هزار چیز دیگره، می گفتم ببین دخترکم، شاید آدم خیارشور بفروشه، شاید آدم بیریخت باشه و شاید حتی خیارشورهایی که می فروشد رو خیلیا دوست نداشته باشن؛ تو تعهدی نداری که چیزی باشی که بقیه بهش خوب می گن، اما متعهدی که خوشحال باشی و در دنیایی که درش زندگی می کنیم، خیلی چیزها با گریه کردن و پا کوبیدن به زمین دست ، باید جرئت کنی و خودت باشی و نا امید نشی.

خواننده ی عزیز، دیگر از استعداد و نبوغ هنرایی که از انگشتانم می ریزه حرف نمی زنم، فقط فکر می کنم که شاید این داستان می تونست جور دیگری هم نوشته بشه.

دسته‌ها: آموزشی

دیدگاهتان را بنویسید