صدای زنگ ساعت شروع یک صبح دیگر رو به من نوید می ده. گرچه این شروع قشنگ همراه با تحمل دل کندن از بستر گرم و خوردن یک صبحانه سرپایی و پیوستن به جمعیتی باشه که سراسیمه و با عجله راهی محل کار خود هستن. این روزها فضای مجازی پر شده از کانالای مختلفی که سعی در فرهنگ سازی واسه تشکر و شکر گزاری دارن. خدایا سپاس که یک روز دیگر بالا اومدن خورشیدت رو در سلامت کامل دیدم، و خدایا شکر که در این شرایط رکود و بیکاری، شغلی دارم و هزاران سپاس دیگر واسه همه داشته های امروزم.

به طرف محل کار راهی می­شوم اگه با مترو این راه طولانی رو طی کنم دست فروشان مترو رو می بینم که با صداهای بد مشغول تبلیغ اجناس خود هستن، اگه شب رو خوب خوابیده باشم ترجیح می دم با وسیله شخصی ام به طرف محل کار بروم در این صورت از نزدیک و روبرو با مشکلاتی که کودکان کار برایم ایجاد می کنن روبرو میشم. پشت ترافیک و چراغ قرمز از کثیف کردن شیشه ماشینی که ممکنه تازه از کارواش بیرون اومده باشه به بهونه تمیز کردن اون گرفته تا آویزون شدن به آینه و دستگیره واسه فروختن چند شاخه گل، بعضی وقتا هم در پیاده روها شاهد صحنه التماس کودکی واسه فروختن دستمال و یا جوراب هستم.

کودکان کار  آموزشی

دیدن این صحنهای تکراری هیچ موقع برایم عادی نمی شه. کودکی که بجای آغوش خونواده در حال التماس واسه فروش کالاییه که باید تا شب فروخته شه و یا دیدن یک دختر بچه­ ی نابالغ که روی پل عابر بساط کرده و از طرف پسرکی با یکی دو سال بزرگتر از خودش که رئیس اون حساب می شه یا در حال کتک خوردنه و یا در حال آزار جنسیه. دیدن صحنه مردی که با خرید یک CD قصد کمک به یک نوجوون کار رو داره و در این بین یهو زنجیر طلای آویزون شده از گردنش به وسیله این نوجوون پاره و ربوده می شه و صدها مشکلات دیگر که یا خود کودکان کاردرگیر اون هستن و یا واسه شهروندان ایجاد می کنن، یکی از بیریخت ترین صحنهای شهر منه.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   قدرت چیه و چیجوری میشه از اون درست استفاده کرد 

کودکان کار  آموزشی

مافیای کودکان کار با سو استفاده از احساسات من و امثال من هر روز در حال قوی تر شدنه. اختلاف بین منطق و احساس یکی از بدترین تجربه های زندگیه که هر روز با دیدن این صحنها واسه من تکرار می شه.

خدایا این کودکان از کجا هستن؟ ربوده شدن؟ در کجا نگهداری می شن؟ آینده این آدمای کوچیک چیجوری هستش؟ و هزاران سوال دیگر.

با یک اسکناس هزار تومانی در دستم، در دل آرزو می کنم ایکاش دستی قوی، این برده داری نوین رو از هم فرو می پاشید تا دیگر هیچ موقع شاهد اینجور صحنهای غم انگیز در شهرمون نباشیم. ودر این بین اسکناسی که بین عقل و احساس در حال کشیده شدنه یهو پاره می شه و تصمیم می گیرم قدمی در فروپاشی این روش­ ی نوین برده داری وردارم.

دسته‌ها: آموزشی

دیدگاهتان را بنویسید