برف می بارید. از سرما در خود جمع شده بود. صورتش سفیدِ مات، گونه هاش اما سرخ بود. دستاش یخ کرده بود. نیمکتِ سرد پارک، گرم ترین آغوشی که دنیا به رویش گشوده بود.

برف می بارید. از غم، در خود جمع شده بودم. سرما رو نمی فهمیدم. صورتم خشکیده و بی حس، اشک در چشمانم یخ زده بود. نیمکت لق پارک و لق خوردنش با تکانام، تنها تسکینم در این جهانِ غم انگیزِ ملعون.

 

خوب به یاد دارم، بی کم و کاست. مثل لحظاتی که هیچ دوربین گران بهایی قادر به ثبتشون نیس نه کمه کم با اینجور حس رمز آلودی. دانه های برف، شکل موج خوردنشان در هوا، تا فرودشان بر سر شانهش که کمی اون طرف تر، روی نیمکت رو به رویم نشسته بود. زیر کولاک برف، دومین دیوونه غمگین دنیا، رو به رومو بود. شاید اگه درد منو می فهمید، به غمش قهقهه ای می زد.

تا چند وقت پیش از اون روز همه چیز قابل تحمل بود. سخت کار می کردم تا بدهیای عقب مونده ام رو بدهم. قسطای وام دانشگاهِ خواهرم جدا، قسطای ورشکستگی بابام چند سالی بود که کمرم رو خم کرده بود. صبحا کارگاه، عصرا مسافر کشی با ماشین عاریتی، طعم شیرینی جوونی رو از زندگیم می بلعیدند. با این حال درست تا اون روز شوم در کارگاه، همه چیز قابل تحمل بود. درگیر طلب مبلغی از مشتری ای بودم که خودم به کارگاه معرفی کرده بودم. یکی از کارگران خواست برود استراحت. بی توجه به حرف هاش قبول کردم. مردک لعنتی اونقدر به پول وابسته بود که آبروی منو حراج کرده بود. به چه دلیل درست مشتری که من معرفی کرده بودم و خوب میشناختمش باید اینجور از آب در می اومد. دنیا با من چپ افتاده بود. صدای فریاد نارسی منو از فکر بیرون آورد. از دفتر وارد کارگاه چوب بری شدم. مثل شوخی بود. مثل پاشیدن رنگ قرمز بر طرح چوبا. همه مبهوت بودیم. اون کارگر واسه صرف استراحت شاگردکاری رو جای خود گمارده بود. شاگرد کاری که ناخودآگاه من مسئول آموزش بهش شده بودم. جالب اون که خوب که فکر کردم به من هم گفته بود که اونو جای خود می گمارد. اصلا و گر نه هیچ دلیلی نداشت واسه استراحت با من هماهنگی کنه. پسرکی با دستای خرد شده. چه فواره قرمز رنگِ هولناکی. گند زدم.

لُپِّه " آموزشی

به چه دلیل ۱۹۸۸؟ کاش دو هزار سال آینده به دنیا اومدم. حتما تا اون زمان همه آدما بیمه کامل داشتن. به چه دلیل هزار نهصد و هشتاد و هشتِ ملعون ؟ کاش دو هزار سال پیش به دنیا امده بودم. دو هزار سال پیش هر که هر چه در توان داشت واسه درمون می گذاشت. هر طبیبی، هر چند با علم کم، هر چه در توان داشت انجام می داد و معمولا اگه مریض ضعیف بود، جبران به آینده موکول می شد. امروز پذیرش به آینده موکول می شه. آخ از این عصر بدم میاد. از این سختی بدم میاد. کارگری بی هیچ قرار دادی، بی هیچ بیمه ای، در بیمارستان. همون پزشکی که بی پذیرش درمون نمی کرد یه ریز می گفت دستانِ خورد شده باید خیلی سریعً جراحی شن. خوب میدانستم صاحب کار سنگ دلِ کم سوادم با پرداخت جزئی از هزینه درمون، اونم مگه به زور دادگاه، قال قضیه رو می کنه. به باعث چند کلاس سواد بیشترم به حسابای کارگاه دسترسی داشتم. اگه دیر میجنبیدم دستان پسرک، هر دو قطع می شدن. هر چند از دیوار آبرویم تلِ خاکی بیش باقی نمی موند، اما راهی نبود. به خود آمدم، درمون به بهای فروش آبرو و وجدان. من یک دزد شده بودم.

وای شیونای مادر پسرک در ذهنم موج می زنه. حتما فردای اون روز به دفتر کارگاه می اومد. چیجوری چشمانم رو از رویش بدزدم. وای خدا فردای اون روز، منِ فقیر، دزدِ بی مسئولیت هم می شدم.

برف می بارید. کمی انطرف تر رو به رویم نشسته بود. شاید کمی همدردی از اون چهره غمگینِ دلنشین بجوشه. بادی به سینه انداختم و جلو رفتم. با احتیاط کوشیدم به طبیعی ترین شکل ممکن رفتار کنم. در حالی که کمی دور تر از اون با خونسردی متظاهر گونه ای روی نیمکتش می نشستم با صدای نجوا گونه ای گفتم: لُپِه… به چه دلیل اونقدر غمگینی.

این شاید عجیب ترین شکل شروع مکالمه در این گیتی باشه. ضربان قلبم چند افزون شد. پوستم که از سرما سفید مات شده بود به قرمز ترین حالت ممکن در می اومد. لرزش دستانم رو چه کنم. خود رو جمع کردم به صورتش دزدکی نگاهی انداختم. چشمان خاکستری لُپِه که هر لحظه گرد تر می شد منو، دل نگرانی ام رو، باور ام رو، همه رو، در سپیدی بیکران برف محو می کرد. لحظه ای دنیا ایستاد و به من حسودی کرد. لحظه ای همه چی رو از یاد برده بودم.

با لحنی متعجب و کمی خشم آلود پرسید: لُپِه؟ م…

لُپِه زبون گشوده بود اما کلماتی که داشتن آماده می شدن تا منو به دور ترین نقاط جهان هدایت کنن، بریده شدن: ببین تو حق داری متعجب باشی من با ترس اینجا نشسته ام امروز غم انگیزترین روز زندگی منه و من فقط. ببین واسه من که هیچوقت مثله تو رو ندیده ام لُپِه فقط حدسی بود که با دیدن کوله ات در ذهنم نقش بست. این کوله بیریخت ترین کوله ایه که دیده ام و فقط لحظه ای تصورکردم تنها حالتی که منو مجاب می کرد اینجور کوله خورجین واری رو بخرم این بود که اسمم همون نوشته روی این کوله (LOPPE) باشه. لُپِه گوشه لبه های سرخ لرزانش کمی بالا رفت. دوباره گفت: واقعاً؟ لُپِّه؟!!!. این بار نیشخندی زد؛ انگار که یورش تنهایی من به خولتگاهش کوچیک ترین مشکلش در دنیاست.

بعد از اون نیشخند، یهو حلقه اشکی در اون چشمان خاکستریِ بزرگ، خورشید رو خاموش می کرد. رو به من کرد، گویی میخواست سالها سکوت رو بشکنه. با صدای لطیف لرزانش گفت واقعا می خواهی بدونی به چه دلیل غمگینم؟ دو سال پیش هر چه داشتیم فروختیم. واسه درمون مادرم، قصد مهاجرت به این شهر کردیم. به شهری که خوشبختانه تسهیلات بیمارستانیش واسه ما فراموش شدگان زمین، بی مثل بود! هشت ساعت جاده طولانی، هفت شب خوابیدن کنار بیمارستان، هفتاد بار التماس این و اون، کاش فقط همین تسهیلات در انتظارمان بود. تصادف پدر در جاده، غربتمان رو دو برابر کرد. اون از بین ما رفت. خواهر کوچکم که لبخندش زیباترین لبخند دنیاست گریه می کنه، دیگر نمی خندد. خونه کوچیکی که اجاره کردیم. یکی از املاک پسر هیجده ساله ایه که چشمانش پروردگار تعقیب و فرار حریصانهه. کاش فقط چشمانش بود، زبونس در بند دهنش نیس. کاش کمه کم از خواهر قشنگ رویم بیخیال میشد. دانشگاه که پذیرفته شدم با بدترین حال مادرم با هم بود. به اسم دانشگاه، منظم نگاه داشتن پیر مردی خوشدل اما ضعیف، تنها در اومد مخفیانه ای بود که قرار بود روزی مرحم زخم هامون شه. از بخت بد من با بدتر شدن حال مادرم، حال پیر مرد هم رو به وخامت گذاشت. شب بر بالینش ماندم اقوامش رو به کمک فرا خوندم. فردا صبح اومدن. فردا صبح واسه پیرمرد مهربون، خیلی دیر بود. حال فهمیدم مردم چیجوری به یک قاتل نگاه می کنن. حتی حرفش رو هم زدند. مهربانترینشان گفت میدونیم تو باعث مرگش نیستی. خورده پولی داد و روونه ام کرد. مادرم لجوج شده، تن به درمون سرطان نمی ده. گفتم هزینه اش با من، تو فقط بیا مهربانترینم. از اون انتظار نداشتم من فقط یک شب بیرون خونه بودم.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   ماتریس سبکای رهبری؛ کدوم سبک مناسب شماس؟ 

-لُپِه اشک نریز، من تو رو خوب می فهمم. بغضم رو قورت دادم. سعی کردم ماهیچه های یخ زده ام چهره مهربانی به صورتم ببخشند. لپه میدونی من می دونم تو از تموم این مشکلات می گذری. ساعتا آسمان رو به ریسمان بستم که آرامششم دهم. از هر دری و هر نگاهی کوشیدم باران اون چشمای بزرگ خاکستریش رو بند آورم. آب در هاون می کوبیدم.

لُپِّه " آموزشی

غصه ام کم نبود. حال من خیلی بدتر بود. من واقعا دزد شده بودم. به سیمه آخر زدم. قهقه ای زنان گفتم من اگه جای تو بودم عمرا در این پارک تک و تنها نمی نشستم. به سراغ مادرم می رفتم. هر چی گفتنی بود می گفتم. لُپِه من اگه جای تو بودم صبحا به مفلوک بودن صاحبخانه می خندیدم. لُپِه من اگه جای تو بودم پشتم به خدا گرم بود که فقط من پیر مردی ناشناس رو می شستم و تا هر وقت می بود بر بالینش میماندم. لُپِه به نقطه ای که تو در اون هستی حسودی می کنم. تو هیچ واسه از دست دادن نداری. هر قدمی ورداری بُرد کردی.

سگرمهای لُپِه در هم فرو رفته بود. انگار من نفهم ترین موجود دنیام. حال وقت اون بود که بگم به چه دلیل من نفهمم. بگم که من در چه منجلابی دست و پا میزنم . بگم که من هیچ جا نمی تونم سرم رو بالا بگیرم. بگم که من از همه دنیا باید فرار کنم. بگم که لُپِه به چه دلیل باید بخندی.

گوشی لُپِه زنگ می خوره. می دونست حرف ام نا تمامه اما باید می رفت. گرم ترین خداحافظی دنیا بود وقتی در سردترین روز سال، لُپِه به احترامم لبخندی هر چند ساختگی می زد. با دور شدن صدای گامهایش در برف، قصه غم انگیزم رو تو ذهن بازگو می کردم. انگار که هنوز روی نیمکت نشسته س. انگار نه که من تنها ترینِ این عالمم.

تا چند روز بعد از اون روز جرأت آفتابی شدن در سرکار رو نداشتم. از همه فراری بودم. حال پسرک که کمی بهتر شد فهمیدم که دزدیم مخفی مونده. کار رو با ترس و استرسی وحشتناک از سر گرفتم. ۳ ماه بعد بود خرده پولی جمع کرده بودم و اگه چند وقته دیگر کار می کردم شاید می تونستم پول دزدی رو با سودش پس دهم. رئیسم پولی رو گم کرده بود. به حساب دیگش ریخته بود. زمین رو به زمان بست. رازم بر ملا شد. از زندان که درآمدم درست ۲۸۳ روز از اون روز می گذشت. تعهدی واسه کار بی مزد واسه جوانمردی که رضایت رئیسم رو خریده بود بر دوشم بود. بعضی وقتا به پارک میرفتم. پیش همون نیمکت، بعضی وقتا هم صحبت می شدم با آدمای سیگار بر لب. فازای سنگینشان رو نمی فهمیدم. فقط خوب می دونستم حال من باعث می شد همه یاد شکر خدایشان بیوفتند. سیصد و هفده امین روز فاجعه، نگاه سنگین جماعت بر من آزاد شده از زندان، زندانی ساخته بود. غمگین و سر خورده بودم. از خودم بیزار بودم. در مأوای تنهاییم باز لُپِه… . چه جوری ممکنه؟ نمیدانستم از شرم سر و وضعم مخفی شوم یا بمونم. بازم اون زیباترین کوله رنگ رنگی بر دوشش بود. اون کوله با اون فرم دوست داشتنیِ کج و معوجش. خواستم بجنبم تا مخفی شوم. لُپِه منو دید. خشکم زده بود. به روی خود نیاوردم. سرم رو در گریبان کردم. خیلی طول کشید. حتما لُپِه رد شده بود. از چشمانم سیل روان بود. مثل طفلی که با دنیا قهره در خود جمع شده بودم. – “دی ان جیِ” احمق… به چه دلیل اونقدر غمگینی؟ باورم نمی شد. صدای لُپِه بود؟ احمقانه بود. دی ان جی ؟! خنده ام گرفت. چشمان اشک آلودم رو باز کردم. لُپِه باز بی کوچکترین درنگی زبون گشود: میدونی تویه لعنتی با اون دهن بی چاک بستت به من شهامت دادی. بعد از اون روز همه چیز خوب پیش نرفت اما من ایستادن رو یاد گرفتم. به سراغ مادرم رفتم. همه چیز رو گفتم. از کُلفتی کردنم گفتم. از فرارم از دانشگاه گفتم. همه چیز رو گفتم. بیشتر منو پس زد. درمون رو قبول نمی کرد. به اتاقش رفت ضجّه می زد. پاهایم رو جمع کرده بودم . اشکم سرازیر بود. یهو قامت وایس تاده اش زیر طاق در، دنیا رو برایم به خاطر این بهش رو ساخت. مادرم که خواست با سرطان بجنگه، هیچی نتواست منو شکست بده. راستش همونطور که گفتم همه چیز خوب پیش نرفت. ریشخندم و تحقیر صاحب خونه مفلوکم، به پیشنهاد تو، خونه مون رو کوچکتر از پیش کرد. اما یادم نمی ره اون روز خواهرم خندید. تو به من یاد دادی وقتی چیزی واسه از دست دادن ندارم، روبروی مشکلات سیلی بخورم اما خم نشم، فرار نکنم، بمونم، بایستم.

این بار موج خوردن دانه های ریز برف انگار معجزه عاشقانه خدا بود. چشمای لُپِه دیدنی بود. بعد از سیصد هفده روز گفت: راستی قصه تو چیه؟ اشکم جاری بود. هرچه بود گفتم. از دزد بودنم، از نفرت جامعه از خودم، از نگاه خونواده ام، از مخفی شدن وسایل قیمتی مردم پیشه خودم، از تنفرم از خودم، همه رو گفتم. لُپِه با صدای آرامش بخشی گفت یک سوال دارم حال پسرک می تونه بنویسه؟ گفتم اره دستاش درست مثل روز اول شده اما…. . حرفم بریده شد: من اگه جای تو بودم اون دستان رو می بوسیدم. من اگه از پس همچین دردی بر می اومدم هیچوقت خم نمی شدم. تویِ دزدِ بی آبرو، روزی واسه اون پسر، بزرگ ترین مرد دنیا بودی.

لُپِّه " آموزشی

لحظه ای اون چشمان خاکستری بزرگ، به نگاهم دوخته شدن و دوباره قلب خشکیده ام رو به تپیدن وا داشتن. برف می بارید دستاش اما گرمه گرم بودن. قامت راست کردم بی اراده گفتم: لُپِه من ….

لحظه ای دنیا ایستاد و به من حسودی کرد.

دسته‌ها: آموزشی

دیدگاهتان را بنویسید